سریال قهرمانان سریال قهرمانان
مهیج ‌ترین سریال حال حاضر دنیا داستان زندگی انسانهایی با نیروهای خاص
کسب درآمد اینترنتی
با کمتر از ۲ ساعت کار در روز درآمدی معادل ۹۰۰.۰۰۰ تومان داشته باشید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 9 تیر ماه سال 1388
ترسیدن به سبک ایرانی
نوشته شده توسط رضا در ساعت 08:29 AM
سینمای‌ایران- احمدرضا حجارزاده:
سینمای وحشت، گونه جذابی است میان انواع سبک‌های فیلمسازی جهان؛ به قدری که هر کارگردانی را در دوران فعالیت حرفه‌ای خویش، به وسوسه می‌اندازد یک بار آن را تجربه کند یا دست‌کم برشی از آن را در گوشه‌ای از برخی فیلم‌هایش بگنجاند.

در عرصه بین‌الملل، سینمای آمریکا به نتایج مطلوب و قابل‌قبولی در ژانر وحشت رسیده و با آثاری به شدت ترسناک، تبحر خود را در ساخت چنین فیلم‌هایی به سایر کشورها اثبات کرده است. سینمای ایران که همیشه با محدودیت موضوع و سبک و ژانرهای سینمایی مواجه بوده، پس از تجربه نسبتاً موفق«شب‌بیست و نهم» (حمید رخشانی – 69) با وقفه‌ای طولانی، حالا دوباره به احساس نیاز در تولید فیلم‌های ترسناک رسیده و گرچه تلاش‌های قابل تحسینی نیز در این زمینه داشته ولی همچنان با وجود تولید چند فیلم ترسناک طی سال‌های اخیر، هنوز چرخ سینمای مان در این ژانر لَنگ می‌زند و تا رسیدن به فیلمی با نمره قبولی، راه درازی در پیش داریم.

«حریم» یکی از فیلم‌هایی است که به نیت القای وحشت به تماشاگر‌کمدی‌پسند‌این سال‌ها، تولید و روانه پرده شده و می‌توان درباره آن گفت«فیلمی ارزشمند و خوش ساخت که می‌توانست با بازنویسی‌های بیشتر فیلمنامه، آغازگر‌جدی سینمای وحشت در ایران باشد اما به دلایل مهمی، در رقابت با نمونه‌های پیشین فیلم‌های ترسناک وطنی، به لحاظ منطق‌داستانی در فیلمنامه و گره افکنی، نمی‌تواند امتیاز ویژه‌ای نسبت به سایر رقبا کسب کند.»

«حریم»بیش از آنکه فیلمی ترسناک باشد، فیلمی پلیسی – معمایی است و همین وجه معماگونه فیلم است که تماشاگر را به‌خود علاقه‌مند و تا پایان ماجرا همراه می‌کند. در واقع جنبه ترسناک فیلم به‌دلیل نوع پرونده پلیسی خاصی که به شخصیت بازرس فیلم سپرده می‌شود، الزاماً در فیلم گنجانده شده، وگرنه موضوع قتل‌های پی در پی آدم‌ها و ناپدیدشدن چند توریست در دل جنگل و کشف آثار باستانی، چنان دست‌خورده و تکراری‌اند که جای هیچ تنوع و خلاقیتی را برای شکل اجرایی آن برنمی‌تابند، به‌خصوص اگر قرار باشد اندکی هم وحشت، چاشنی آن کنند. بنابراین چاره‌ای نیست جز آنکه پای موجودات خیالی و ماورایی و ارواح را وسط بکشیم تا داستان، روندی منطقی و باورپذیر برای تماشاگری که به شوق دیدن فیلم ترسناک به سینما آمده، به‌خود بگیرد.

از این منظر، کارگردان حریم بسیار موفق عمل کرده.ارواح اینجا کارکردی بجا و درست دارند و حتی موجودی مانند آن مرد مرموز سیاهپوش، با وجود آنکه در طول فیلم آنگونه که لازم معرفی نمی‌شود  ذهن تماشاگر را درگیر می‌کند؛ گرچه درگیری ذهنی تماشاگر با این کاراکتر، ناشی از جذابیت ترسی است که او هر بار با ظهور ناگهانی خود ایجاد می‌کند. از طرفی خود«ترس» هم در«حریم» چهره‌ای تازه و ناآشنا برای تماشاگر ارائه می‌کند. قطعاً کسانی که به تماشای حریم آمده اند، پیش از این بارها و بارها پای فیلم‌های ترسناک سینمای جهان نشسته‌اند و با تماشای آنها «نخندیده‌اند» بلکه «ترسیده‌اند»! و اینجا اگر همان تماشاگر به معدود موقعیت‌های ترسناک حریم می‌خندد، این خنده نه از سر کمیک یا ساده‌انگارانه‌بودن تصویری است که می‌بیند، که به خاطر ترسی است که یک فیلم «ایرانی» توانسته برای نخستین بار به او القا کند.

در واقع فیلم مذکور، با چنین شیوه‌ای به معرفی و آشناپنداری سینمای وحشت داخلی برای تماشاگر ایرانی دست می‌زند و چنین کارکردی، حتی اگر سبب ترس تماشاگر نشود، دست کم این حسن را دارد که او برای اکران فیلم‌هایی از این دست با کیفیت و فیلمنامه‌هایی مقبول‌تر آماده می‌شود. بنابراین تماشاگر ایرانی می‌تواند دلخوش باشد گونه‌ای دیگر از سینما با عنوان سینمای وحشت، آهسته‌آهسته دارد در کشورش پا می‌گیرد؛ گیرم با تجربه گرایی چند کارگردان تازه نفس. لابد می‌دانید که طی یکی دو سال اخیر، فیلم‌های زیادی با حال و هوای وحشت‌برانگیز تولید شده و آماده اکرانند.

از جمله می‌توان اشاره کرد به فیلم‌های خواب لیلا (مهرداد میرفلاح)، آل(بهرام بهرامیان)، خیابان بیست و چهارم (سعید اسدی)، بارهستی (امیر قویدل)و کلبه(جواد افشار). از این‌رو گفتنی است که اتفاقاً به لحاظ اجرایی، گروه تولید حریم توانسته‌اند تماشاگر را به خوبی غافلگیر و وحشت زده کنند. گریم‌های دفرمه‌ای که «عاطفه رضوی» برای چهره اجساد و مقتولان طراحی کرده، فیلمبرداری دلهره‌آور«محمد احمدی» با دکوپاژهای فوق‌العاده رضا خطیبی و صداگذاری شلوغ و خوفناک «سید علی علویان» هر کدام در جای خود به درستی عمل کرده‌اند و مجموعه این تکنیک‌ها، سربزنگاه یقه تماشاگر را گرفته و او را به ترسیدن از آنچه بر پرده می‌بیند، وادار کرده است. با این همه، مدل ترسی که حریم ایجاد می‌کند، ترسی به سبک ایرانی است. وحشت تماشاگر لحظه‌ای بیشتر طول نمی‌کشد و بیش از آنکه ترس باشد مثل واکنش فرد به یک «پِخ» کردن نابجا و بی‌موقع می‌ماند. ترسی که حریم می‌آفریند، یک شوک آنی است در برابر تصاویر وحشتناکی که بی‌مقدمه و ناگهان همراه با صداهای عجیبی بر پرده ظاهر می‌شوند.

چگونگی ظهور این تصاویر، هر تماشاگر را بی‌درنگ، یاد همان برنامه‌های سرگرم‌کننده کامپیوتری می‌اندازد که بیننده باید دقایقی به تصویر منظره‌ای زیبا خیره شود و منتظر احساس خوبی باشد که تا لحظاتی دیگر با ظاهر شدن نمایی رمانتیک از آن برخوردار خواهد شد ولی ناگهان چهره ترسناک شخصی بر صفحه مانیتور ظاهر می‌شود و یک جیغ گوشخراش، که این همه، باعث شوکه‌شدن بیننده می‌شود و پس از دقایقی به حقه‌ای که خورده می‌خندد، و این درست همان کاری است که حریم با ما می‌کند.

خطیبی در تازه‌ترین ساخته‌اش از کپی برداری‌های سینمایی از فیلم‌های ترسناک و پلیسی ایرانی و خارجی ابایی نداشته و حتی آگاهانه از برخی فیلم‌ها، ایده‌هایی را وام گرفته و در فیلم خود گنجانده. صحنه آغازین فیلم و تصویر پای قطع شده و خونین آن توریست، یکسره ما را یاد مجموعه فیلم‌های آمریکایی با محوریت موجوداتی موسوم به «زامبی»ها می‌اندازد. پیشرفت داستان و روایت پلیسی فیلم نیز بی‌شباهت به فیلم«صحنه جرم، ورود ممنوع»(ابراهیم شیبانی) نیست. به‌خصوص این شباهت زمانی قوت می‌گیرد که می‌بینیم در هر دو فیلم، ایفاگر نقش افسر پلیس، حمید فرخ نژاد است؛ با گریم و شخصیت پردازی تقریباً مشابه. شخصیت مرموز مرد سیاهپوش تا حدودی یادآور فیلم‌های ترسناک «حلقه» است. لوکیشن اصلی فیلم(جنگل) و ترس از ورود به آن یا ترک نکردن آن پیش از غروب، فضای فیلم «دهکده» (ام. نایت.

شیامالان) را به خاطر می‌آورد و... اگر بخواهیم باز هم مثال بیاوریم، به لیستی بلندبالا می‌رسیم. ذکر این نمونه‌ها، محض اشاره به این نکته بود که خطیبی کمترین بداعتی از خود در نگارش فیلمنامه و فضاسازی بروز نداده و به تقلیدهای صرف از فیلم‌های دیگر بسنده کرده. بهره‌وری از این شیوه ابداً اشکالی ندارد، به شرط آنکه در فیلمی با این میزان تقلید، بتوان مانند فیلم‌های دیگر به نتیجه‌گیری رضایتبخش و گره‌گشایی از معماهای مطرح شده بی‌شمار فیلم رسید.

آیا در حریم به تمام پرسش‌هایی که بنابرپرونده پیچیده آن روستای مخوف و قتل‌های پی در پی صورت گرفته، پاسخ داده می‌شود؟ به هیچ وجه، و به‌ناچار، تماشاگر که از تماشای صحنه‌های جذاب و تعلیق‌های پرشمار فیلم لذت برده، با ذهنی انباشته از سؤال سالن را ترک می‌کند و تا رسیدن به منزل، مدام با خود تکرار می‌کند«چه شد؟!». حریم دقیقاً از همین‌جاست که بزرگترین لطمه را می‌خورد؛ طرح پرسش‌های زیاد اما بی‌جواب. به چند مورد از آنها دقت کنید:

مرد سیاهپوشی که مدام به ترسناک‌ترین شکل ممکن پیش رویمان ظاهر می‌شود، کیست و اصولاً چه نقشی – غیر از ترساندنگاه‌و‌بیگاه تماشاگر – در داستان اصلی فیلم دارد؟ کسی که مدام در دفتر بازرس محبی(حمید فرخ نژاد) و سردخانه و جنگل، از پشت پرده‌ها، دریچه‌های کانال کولر و شاخ و برگ درختان، زاغ سیاه غریبه‌ها و افراد پلیس را چوب می‌زند، کیست و چه هدفی از تعقیب و مراقبت آنها دارد؟ اگر مرد سیاهپوش است، چه می‌خواهد و چرا واکنش تهدیدآمیزی نشان نمی‌دهد تا محبی و همکارانش دست از تلاش‌های پلیسی خود برای حل معما بردارند؟ اهالی آن روستای مرموز، ارواحند یا جسمیت دارند؟

اگر ارواح نیستند، چرا پیرمرد ریش سفیدروستا، گاهی به چشم محبی و همکارانش می‌آید و گاهی میان جمعی چندنفره، فقط توسط محبی رؤیت می‌شود؟ این دیده شدن و نشدن‌ها شامل باقی اهالی دهکده نیز می‌شود. شاید آنها از قدرت‌های جادوگری یا نیروهای مابعدالطبیعه برخوردار باشند که در این صورت، هرگز اشاره‌ای به این موضوع نمی‌شود. تکلیف تصویری که محبی از مرد سیاهپوش در گوشه فیلم ویدئویی توریست‌ها کشف می‌کند چه می‌شود و چرا به سرانجامی نمی‌رسد؟ اصلاً چه کسی ورود به حریم جنگل را و به چه سببی ممنوع اعلام کرده؟ آنها که به حریم آن غار و جنگل تجاوز می‌کنند توسط چه کسی یا کسانی کشته می‌شوند؟

بعید به‌نظر نمی‌رسد چنین قتل‌های دلخراش و فجیعی، کار مردم آن روستای متروکه باشد، و در نهایت، قضیه کودکی محبی که به آن کودک یافته شده در عکس تاریخی آن نویسنده و جهانگرد ارتباط می‌یابد، چگونه کشف و پی برده می‌شود آن کودک گمشده، همان محبی است که سال‌ها در پرورشگاه زندگی کرده؟! این یکی، از همه وقایع مضحک‌تر است، گرچه ظاهراً نتیجه داستانی و اخلاقی و انسانی و عاطفی فیلم، همین بوده که بدانیم مجموعه این حوادث دست به دست هم داده تا محبی را به زادگاه و موطن حقیقی خود برگرداند! اما آیا برای رسیدن به چنین پایانی، این همه کشت و کشتار و ترس و رمزآلودگی و پیچیدگی نیاز بود؟

این به هم ریختگی داستان را باید ناشی از بلاتکلیفی رضا خطیبی و همکار فیلمنامه نویسش – مهدی حسین نژاد- دانست که گویا نمی‌دانسته‌اند باید فیلم را به اثری صرفاً جنایی – ترسناک تبدیل، یا برای ذهن ناآشنای تماشاگر ایرانی، باید فضا را کمی از فانتزی و خرافات ملزوم چنین دنیایی دور و به رئالیسم مزخرف ایرانی و افسانه‌های بومی نزدیک کنند، و حالا محصول نهایی ملغمه‌ای از این هر دوست. تصور کنید اگر حریم فقط رویکردی فانتزی – تخیلی می‌داشت، چه استفاده‌های خوبی می‌شد از موضوع آن دو تکه لوح تاریخی شکسته کرد. بامزه اینجا که با ناخنک زدن به این هر دو جنبه فضاسازی، باز هم تماشاگر آن را باور نمی‌کند و به پایان ایرانیزه و سمبل‌کاری شده فیلم می‌خندد.

نگاه کنید به واکنش تماشاگر، زمانی که اسماعیلی(عنایت‌الله شفیعی) در انتهای ماجرا با اعتراف به سهل انگاری خود مبنی بر ریختن روغن بر سطح جاده، چگونه خود را مقصرمرگ زن و بچه محبی جلوه می‌دهد و از او حلالیت می‌طلبد! و اینجاست که حریم از فیلمی با رویکرد جنایی – ترسناک، به درامی احساسی تبدیل می‌شود. حالا حریم را مقایسه کنید با چند نمونه ترسناک ایرانی؛مثلاً با «خوابگاه دختران»(محمدحسین لطیفی)، پارک وی(فریدون جیرانی)، اقلیما(محمدمهدی عسگرپور)واحضارشدگان(آرش معیریان). ببینید در نمونه‌های نامبرده، اگر تکنیک ترس‌آفرینی و شیوه کارگردانی اشکال داشت، دست‌کم فیلمنامه‌ها، روندی باورپذیر را طی کرده و مخاطب را راضی از سالن بدرقه می‌کنند.

در خوابگاه دختران، اگر تماشاگر از فضای آن ساختمان مخروبه می‌ترسد و به صداها و سایه‌های درون آن مشکوک است، سرانجام به پاسخ این چرا و چگونه‌ها می‌رسد و می‌داند در پس هر صدا یا سایه‌ای، چه کسی یا چیزی نهفته بوده، یا مثلاً در فیلم «اثیری» (محمدعلی سجادی)، زنی که از نخستین بار با چهره‌ای ترسناک به چشم نوعروس فیلم می‌آید، در طول فیلم به تدریج معرفی می‌شود و حتی شخصیت می‌یابد اما اینجا، مرد سیاهپوش فقط هرازگاهی ظاهر می‌شود، بدون آنکه بدانیم کیست و خواسته‌اش چیست. انگار برای دستیابی به جواب همه این معماهای نهفته در دل فیلم، باید منتظر«حریم 2» باشیم.متأسفانه گره‌های کور حریم تا روشن شدن چراغ‌های سالن، بسته می‌ماند و این عدم‌رمزگشایی فیلم واقعاً آزارنده است.

با این همه نمی‌خواهم بی‌انصافی کنم. چنانچه پیشتر اشاره کردم، حریم را با وجود همه کاستی‌هایش، به دلایلی دوست دارم، چرا که توانسته با ایجاد لحظه‌هایی، تماشاگر را شگفت‌زده و میخکوب کند. به نقاط قوت«حریم» در 3مورد می‌توانم اشاره کنم؛ اول، فیلمبرداری تحسین‌برانگیز محمد احمدی که باعث زیبایی و تنوع بصری فیلم شده و به شکل‌گیری و تداوم حس وحشت در جریان فیلم کمک فراوانی کرده است.

بهترین نمونه‌ها، صحنه نخستین ورود محبی به دفتر کارش که از روی سقف فیلمبرداری شده و به محض رسیدن به لامپ روشن اتاق، چراغ خاموش شده و اتاق در تاریکی فرو می‌رود و دیگر، جایی که محبی در جنگل به‌دنبال کشف ماجرای قطع و وصل شدن آنتن موبایل و بی‌سیم است.

دوم، چهره‌پردازی خوب «رضوی»که با الهام از چند نمونه مشابه خارجی، چهره‌های مناسب و وحشتناکی برای شخصیت‌ها ترسیم کرده، و سوم، جلوه‌های ویژه«محسن روزبهانی»که کاملاً هوشمندانه و در خدمت فضای فیلم است.

پنجشنبه 28 خرداد ماه سال 1388
جای خالی تعلیق
نوشته شده توسط رضا در ساعت 12:13 PM
سینمای‌ایران- حمیدرضا امیدی‌سرور:
«کلبه» نخستین ساخته جواد افشار در گونه‌ای جای می‌گیرد که پر بیراه نیست اگر آن را کشف تازه سینمای ایران در حوزه ژانرها به حساب بیاوریم

گونه‌ای که پس از سال‌ها بی‌توجهی یا کم‌توجهی به آن می‌رود که جایی برای خود در این سینما باز کند و با شکل‌دادن به سنت تازه‌ای در سلیقه مخاطبان، تماشاگر خاص خود را نیز داشته باشد، آن‌گونه که از این پس در تولیدات سینمای ایران سهمی نیز به گونه وحشت اختصاص پیدا کند. با این اوصاف قرارگرفتن یک فیلم در گونه وحشت خواه‌ناخواه سوای میزان ارزش‌های سینمایی این فیلم، جلب توجه کرده و آن را به اثری در خور بررسی بدل می‌سازد.

ژانر وحشت در سینمای ایران نیز همانند اکثریت قریب به اتفاق ژانرها به طور مشخص با عنایت به نمونه‌های فرنگی اینگونه شکل گرفته است و با توجه به سابقه محدود و اندکی که دارد، فاقد آن زمینه و بستری است که حرکت یا بالندگی در آن به تبیین شاخصه‌های خاص سینمای ایران در این ژانر بینجامد. قدمت این‌گونه چنان اندک است که می‌توان به یقین گفت که هنوز در ابتدای راه هستیم و زمان می‌برد تا به جایی برسیم که در ژانر وحشت نیز سینمای ایران برای خود داشته‌هایی بیندوزد؛ بنابراین دور از انتظار نیست که در کنار اندک‌نمونه‌هایی که می‌توان آنها را یک تجربه در خور اعتنا به عنوان ترسناک ایرانی(!) محسوب کرد، گرایش غالب، به الگوبرداری و تاثیرپذیری تمام و کمال از سینمای وحشت دیگر کشورها معطوف شود.

به ویژه بدنه سینما که همواره ترجیح می‌دهد مسیرهای از پیش‌آزموده‌شده را دنبال کند تا اینکه به جست‌وجوی مایه‌هایی برود که به فرض استفاده از قواعد ژانر به فضایی کاملا ایرانی و مبتنی ‌بر فرهنگ، باورها و مناسبات اینجایی بپردازد. به این ترتیب اشاره به این امر بدیهی لازم به نظر می‌رسد که صرف وقوع اتفاقات فیلم در ایران و شخصیت‌هایی که به زبان فارسی صحبت می‌کنند یا نام‌های ایرانی دارند نمی‌توان فیلمی را ایرانی فرض کرد. به این ترتیب با توجه به اوضاع و احوال حاکم بر سینمای ایران و تجربه طولانی فیلمسازی در ایران هیچ بعید نیست که خیلی زود به برخورداری از فیلمفارسی ترسناک هم مفتخر شویم.

آنچه در نگاه نخست پیداست، اینکه اولین ساخته جواد افشار به نیت جذب مخاطب به سراغ اینگونه تازه در سینمای ایران رفته است که با توجه به گونه‌های بهتری که برای جذب مخاطب و تثبیت موقعیت حرفه‌ای یک فیلمساز در ابتدای کارش وجود دارد فی‌نفسه در خور تقدیر به حساب می‌آید. پیش از تماشای فیلم نیز همه‌چیز از نام فیلم گرفته تا طراحی پوستر، پلاکارد و عکس‌های درون ویترین سینما به مخاطب، این آگاهی را می‌دهد که به تماشای چگونه فیلمی خواهد رفت. تا اینجای کار همه‌چیز خوب پیش می‌رود اما مشکل مخاطبی که قدری حرفه‌ای‌تر به سینما نگاه می‌کند از زمانی آغاز می‌شود که قصه فیلم شروع به حرکت می‌کند.

حتی تیتراژ فیلم نیز اگرچه ایده چندان تازه‌ای در گونه وحشت ندارد، در نوع خود اجرای قابل قبولی دارد و در همراهی موسیقی مناسبی که روی آن گذاشته شده مدخل خوبی برای فیلمی در این‌گونه به حساب می‌آید و باز حتی فصل افتتاحیه فیلم که نمایش رویای یکی از شخصیت‌های فیلم است نیز در نوع خود قابل قبول می‌نماید و اگرچه در ادامه، خط‌و‌ربط درستی با فیلم پیدا نمی‌کند، اما زمانی که قصه فیلم آغاز می‌شود و 4جوان فیلم (2 دختر و 2پسر دانشجو) راهی سفری تحقیقاتی به مرده‌شوی‌خانه‌ای در دل جنگل می‌شوند، همه‌چیز لو می‌رود و به جای آنکه تماشاگر به طوری غیرمنتظره شخصیت‌ها را در دل ماجرایی ترسناک بیابد، از همان آغاز مشخص می‌شود که با چه نوع اتفاقاتی در این فیلم روبه‌رو هستیم؛ چراکه اگر‌چه در این‌گونه تازه قابل پیش‌بینی است که فیلمسازان سراغ مایه‌هایی بروند که ریشه اصلی‌شان در سینمای دیگری است، اما نه تا این حد که یکی از مستعمل‌ترین الگوها را که بارها و بارها در فیلم‌های درجه‌2 خارجی مورد استفاده قرار گرفته، به طور کامل رونویسی کرده و صرفا به تغییراتی چند، متناسب با سینمای ایران و البته محیط‌ و شخصیت‌های ایرانی بسنده کنند.

مهم‌ترین مشکل کلبه آن است که به سراغ یکی از تکراری‌ترین و در عین حال پیش‌پاافتاده‌ترین دستمایه‌های این‌گونه سینمایی رفته است؛ سفر جوانانی به دل جنگل که به حوادثی ترسناک و گاه خونین انجامیده است و بسته به میزان خشونت یا تخیل فیلم به رویارویی آنها با بیماران روانی، آدم‌کش‌ها و یا حتی آدمخواران ختم شده است. به این ترتیب از زمانی که شخصیت‌های فیلم قدم به درون جنگل می‌گذارند تماشاگر مدام در انتظار این است که اتفاقی وحشتناک برای آنها بیفتد و این انتظار از پیش مشخص باعث می‌شود که تمهید غیرمنتظره‌بودن اتفاقات که در سینمای وحشت، یک تمهید موثر به حساب می‌آید، کارکرد چندانی در این فیلم نداشته باشد.

در اکثریت قریب به اتفاق فیلم‌هایی که براساس این الگوی داستانی ساخته می‌شوند، بیش از آنکه منطق داستانی اهمیت داشته باشد، کیفیت اجرای صحنه‌های ترسناک و میزان تاثیرگذاری آنهاست که اهمیت دارد؛ در واقع تماشاگر هم به جای آنکه انتظار داستانی با خط‌و‌ربط را داشته باشد، بیشتر خط کلی قصه را دنبال می‌کند و این موقعیت‌های ترسناک است که مخاطب را با خود همراه می‌کند. برای نمونه در بسیاری از این فیلم‌ها حضور آن آدمکش‌ها یا موجودات عجیب‌الخلقه‌ای که در جنگل جمع شده‌اند توجیه منطقی خاصی ندارد، تماشاگر این دست فیلم‌ها هم که صرفا برای سرگرم‌شدن و ترسیدن به سینما آمده، اهمیتی به چند و چون این ماجرا نمی‌دهد.

سازندگان کلبه نیز در مجموع جهاتی که در برداشت و الگوبرداری خود صورت داده‌اند، به همین شیوه عمل کرده‌اند. صرف‌نظر از وجود قبرستانی چنین پرت‌افتاده در دل جنگل و حتی به فرض قبول آن، معلوم نیست، که فی‌المثل چرا دانشجویان جوان که برای تحقیق درسی در زمینه مشاغل، مرده‌شویی را انتخاب کرده‌اند، به جای اینکه خیلی راحت راهی بهشت زهرا شده و سری به غسالخانه‌های آنجا بزنند، راهی دشوار را انتخاب کرده و راهی آن قبرستان مخوف در دل‌ جنگل می‌شوند؛

مشکلی که خیلی راحت با تغییر نیت این چهار نفر حل می‌شد؛ اینکه برای یک سفر تفریحی به دل جنگل بروند و به همان دلیل تمام‌کردن بنزین کنار گورستان گیر بیفتند و اتفاقا این تمهید بسیار موفق‌تر هم عمل می‌کرد چرا که خیلی راحت امکان کارکردن روی شخصیت مرده‌شوی وجود داشت و ابهام‌دادن به آن می‌توانست اتمسفر فیلم را پررمزوراز هم بسازد. اما ما هم همانند اغلب تماشاگران این فیلم‌ها از خط‌و‌ربط داستانی صرف‌نظر کرده، دنبال‌کردن روابط علی و معلولی را کنار گذاشته و صرفا به همین بسنده می‌کنیم که آیا کلبه به عنوان فیلمی سرگرم‌کننده در ژانر وحشت‌، می‌تواند همچون اسلافش یعنی همان فیلم‌های درجه 2 یا به اعتباری رده B تماشاگر عام را روی صندلی میخکوب کند. اما نکته آنجاست که با فروکاهش انتظارات خود تا این حدواندازه نیز کلبه نمی‌تواند آنها را برآورده کند.

مشکل فیلم نیز آشکار است و آن چیزی نیست جز عدم بضاعت در تدارک و اجرای صحنه‌هایی دلهره‌آور و ترسناک که لازمه این‌گونه فیلم‌هاست؛ یعنی همان چیزی که در نمونه خارجی این فیلم‌ها به شکل انبوهی با‌ آنها روبه‌رو می‌شویم و به دلیل سطح سلیقه و تلقی پایین سازندگان این فیلم‌ها به جای خلق اتمسفری که به شکلی مداوم و عمیق‌ ترس را به جان مخاطب بریزد- آن‌گونه که حتی طبیعی‌ترین لحظه‌ها یا کنش‌ها شکلی هراس‌آور به خود بگیرد- تنها به برانگیختن احساسات و عواطف مخاطب در شکلی سطحی بسنده کرده و ترس آنی را خلق می‌کنند که ریشه در نمایش خشونت و خون‌ریزی دارد و در واقع به همین دلیل است که سازندگان این فیلم‌ها مجبور هستند برای توفیق فیلم خود در ارتباط با مخاطب، انبوهی از این صحنه‌ها را در فیلم خود بجا و نابجا به نمایش بگذارند.

اما مشکل اینجاست که کلبه نه این است  و نه آن؛ نه از عهده خلق اتمسفری هراس‌آور و ترسناک برمی‌آید و نه اینکه سازنده فیلم از عهده طراحی و اجرای صحنه‌های دلهره‌‌آور و ترسناک از نوع آنی‌اش برمی‌آید؛ بنابراین مجبور است جنازه‌ای را مدام از این‌طرف به آن‌طرف هل داده و رو به دوربین بگیرد تا احیانا مخاطبی را که همچون شخصیت‌های فیلم از مرده می‌ترسد، بترساند! با این اوصاف کل صحنه‌های به‌اصطلاح ترسناک فیلم محدود می‌شود به چند شوخی غیرمنتظره شخصیت‌ها برای ترساندن یکدیگر، 2 صحنه تصادف (یکی با سگ و یکی با درخت) که از قضا هردوی آنها در حد فیلم، اجرای کم‌وبیش قابل قبولی دارند اما ترسناک نیستند!

و یا صحنه حمله سگ‌ها به ماشین و جیغ و داد دخترها که خیلی سریع برگزار می‌شود، در حالی که جا داشت روی آن بیشتر کار شود و جالب اینکه  با آن همه جیغ‌وداددخترها معلوم نیست چرا دوستانشان به جای رفتن به سراغ آنها می‌ایستند تا آنها از دست سگ‌ها فرار کرده و پیش‌شان بیایند و در نهایت هم صحنه‌های مربوط به جابه‌جا شدن جنازه که بار اصلی فیلم را به دوش می‌کشند اما فیلمساز تمرکز خوبی روی آنها نمی‌کند و نمی‌تواند لحظه‌های جذاب و پرکششی را براساس آن طراحی کند و فقط شخصیت‌های فیلم دادو‌بیداد کرده و از این‌طرف به آن طرف می‌دوند. لحظه درگیری با قاتل هم در نوع خود نقطه اوج چنین فیلم‌هایی است که کم‌و بیش در حد کشتی‌گرفتن آدم‌ها با هم برگزار می‌شود و آنجا هم که قرار است تبر فیلم به جای دست به دست شدن بین شخصیت‌ها بدون کاربرد خاصی،‌ عملی را انجام دهد حاج مهدی سر می‌رسد و با گرفتن دست یکی از این دانشجویان مانع از خون‌ریزی شده و همه چیز را ختم به خیر می‌کند.

با این اوصاف می‌بینیم همه آن ظرفیت‌هایی که این قصه تکراری و کلیشه‌ای فی‌نفسه از آن برخوردار بوده و می‌توانست به عنوان کمک‌حال فیلمساز برای ساخت فیلمی لااقل جذاب برای مخاطب عام به کارگرفته شود، همه مفت و مسلم هدر می‌رود؛ در حالی که اگر سازندگان فیلم یکی از همین نوع فیلم‌ها را به‌دقت تماشا می‌کردند، می‌دیدند که به جای صحیح و سلامت روانه کردن شخصیت‌هایی که قرار است دوبه‌دو راهی خانه بخت بشوند،با افزودن ملات اکشن و زدوخورد به فیلم، حداقل همین انتظارات اندک را برآورده کنند. آن وقت  مجبور نبودند زمان عمده فیلم را که می‌شد خرج لحظه دلهره‌آور و ترسناک ساخت صرف شوخی‌های دم‌دستی بین شخصیت‌های فیلم کرده یا به بوق زدن کنار مینی‌بوس‌هایی که از استادیوم برمی‌گردند، اختصاص دهند.

سرانجام اینکه برای ترساندن تماشاگر در هر موقعیتی باید او را به باور رساند؛ باور لحظه‌های خطیری که شخصیت‌ها در آن قرار دارند و اتفاقات خوف‌انگیزی که در این موقعیت‌ها بر آنها حادث می‌شود. وقتی به نظر نمی‌رسد خود شخصیت‌ها که به‌اصطلاح در دل صحنه حضور دارند، این ترس را باور کرده‌اند و از آن برخود می‌لرزند و واکنش‌هایی پذیرفتنی براساس آن از خود  بروز می‌دهند، چگونه می‌توان انتظار داشت که بتوان تماشاگر را ترساند؟ متاسفانه در خنثی شدن تمهیدات اندکی که در کلبه برای ترساندن تماشاگر وجود دارد، بازیگران آن هم بدون نقش نیستند. صرف‌نظر از کامبیز دیرباز که تمام سعی خود را در این‌باره می‌کند و تا اندازه‌ای نیز موفق می‌نماید و جمشید‌هاشم‌پور که اصولا نقشی را برعهده دارد که قابلیت‌هایش آگاهانه یا ناخودآگاه نادیده گرفته شده، دیگر بازیگران فیلم به دلیل عدم توانایی یا کم‌تجربگی به فیلم لطمه می‌زنند تا همین اندوخته‌های اندکش نیز جلوه‌ای قابل قبول نداشته باشد.

به نظر می‌رسد که اگرچه سازنده فیلم و نویسنده فیلمنامه آن برای کار خود از نمونه‌های مشابه خارجی الگوبرداری کرده‌اند اما هرآنجا که خود دست به کار شده‌اند و تغییراتی در کلیشه‌های موجود در این دست فیلم‌ها به وجود آورد‌ه‌اند، به جای آنکه تاثیری  مثبت و احیانا سازنده داشته باشد، تاثیری معکوس داشته و فیلم را از همان حد و اندازه کلیشه‌ای اما تاثیرگذار دور کرده است. برای نمونه در پایان این فیلم برخلاف سنت معمول این فیلم‌ها که سکانس فینال لحظه اوج فیلم نیز هست، وقتی قهرمان فیلم، پیروز از میدان خارج می‌شود، بدون هیچ اضافاتی فیلم به پایان می‌رسد تا تماشاگر پس از برخورد با انبوهی از لحظه‌های ترس‌آور تحت تاثیر سکانس پایانی که به پیروزی خیر بر شر می‌انجامد با آرامش و اطمینان خاطر از سالن خارج شود و تماشاگر متاثر از این احساس به لحاظ ذهنی همچنان درگیر گره‌های داستانی فیلم که خط‌وربط اتفاقات  به بازگشایی آنها می‌انجامد باشد و
در واقع این مسئله با تجزیه و تحلیل اتفاقات  در ذهن مخاطب محقق می‌شود و همین نکته است که باعث می‌شود مخاطب پس از تماشای فیلم همچنان با آن درگیر باشد.

اما سازندگان  این فیلم ترجیح می‌دهند خودشان چنین وظیفه‌ای را برعهده بگیرند و در پایان فیلم هنگامی که قاتل دستگیر شده است، کم‌وکیف ماجرا را از زبان او و به صورت
فلاش بک‌ تعریف کنند اما جالب اینکه این تمهید که قرار است به گره‌گشایی ماجرا بپردازد، خود به ابهام بیشتر آن دامن می‌زند؛ برای نمونه‌ نشان می‌دهد که این قتل به شکلی غیرعمد در اثر یک کشمکش به وجود آمده اما علت کشمکش مشخص نیست؛ انگار صرفا کشمکشی صورت می‌گیرد  تا قتلی واقع شود؛  یا زمانی یکی از دانشجویان با در باز مرده‌شوی خانه روبه‌رو می‌شود در حالی که چند لحظه قبل در قفل بوده و همین نکته تا اندازه‌ای ایجاد دلهره می‌کند.

در پایان از زبان قاتل با فلاش‌بکی دیگر نشان داده می‌شود که قفل در توسط او با کلید باز می‌شود، در حالی که قاعدتا این کلید باید دست مرده‌شوی باشد، نه در دست او! بگذریم! چنین مشکلاتی امری متداول در سینمای تجاری ایران به حساب می‌آید اما این مسئله وقتی توی ذوق می‌زند که فیلمساز بدون هیچ الزام و ضرورتی خود به بروز چنین مشکلاتی در فیلم خود دامن می‌زند. اما با تمام این حرف‌ها شاید ذکر این نکته خالی از لطف نباشد که جواد افشار اگرچه فیلم چندان درخورتوجهی را به عنوان کار نخست خود عرضه نکرده اما با این حال برخلاف سنت معمول سینمای ایران که از هر فیلم و گونه‌ای اغلب نسخه فیلمفارسی‌اش را عرضه می‌کند می‌توان این حسن را برای فیلم او در نظر گرفت که لااقل فیلمفارسی نیست.

چهارشنبه 13 خرداد ماه سال 1388
فیلم پی ۲
نوشته شده توسط رضا در ساعت 1:07 PM

دیروز فقط تونستم یه فیلم ببینم و اون هم پی ۲ (پارکینگ طبقه منهای ۲) نام داشت. این فیلم محصول سال ۲۰۰۷ به کارگردانی Franck Khalfoun است. الکساندر آجا بعنوان یکی از فیلمنامه نویسان و تهیه کنندگان در این اثر همکاری دارد. ظاهرا ایده اصلی نیز از ابتداعا از او بوده است. وس بنتلی و راشل نیکولز دو نقش اصلی را بر عهده دارند. خط اصلی داستان مربوط به زن جوانی است که توسط یک نگهبان روانی ساختمان در پارکینگ طبقه منهای ۲ در شب کریسمس به دام می افتد. فیلم اثر چندان پر فروغی نمی باشد ولی بازی نقش اول مرد بسیار تاثیر گزار و آزار دهنده است. از کارهای احمقانه ای که توسط تین اجرها در فیلمهای گونه وحشت سر می زند در این فیلم خبری نیست. عمده لحظات فیلم دو نفره است و به کش و قوس نگهبان روانی و زن جوان می پردازد. روانی بودن پسر را از حرکات و نوع حرف زدن وی می توان حس کرد. دیدن فیلم را برای یکبار هم که شده به شما توصیه می کنم.

سه شنبه 12 خرداد ماه سال 1388
نسخه ایرانی لاست
نوشته شده توسط رضا در ساعت 07:26 AM

حمید اعتباریان سریال گمشدگان را بر اساس اصول فرهنگ ایرانی برای صدا و سیما تولید می‌کند

این تهیه‌کننده سینما ضمن تشریح آخرین فعالیت‌های خود گفت: قصد دارم تا در صورت موافقت صدا و سیما مجموعه‌ای تلویزیونی را که شباهتی به سریال لاست (گمشدگان)‌دارد بسازم.

وی افزود: طرح اولیه فیلمنامه را با همکاری علیرضا معتمدی آماده کردیم و به صدا و سیما ارسال شده است و مسوولان صدا و سیما نیز از این طرح ابراز رضایت کرده‌اند.

اعتباریان ادامه داد: طرح در مرحله مقدماتی است و در حال انجام امور پژوهشی و مطالعه جوانب مختلف آن هستیم ضمن اینکه این پروژه قابلیت آن را دارد تا پخش آن چهار سال به طول ‌انجامد.

این تهیه‌کننده سینما افزود:‌ برای هر فصل از این سریال چند فیلم‌نامه‌نویس مشارکت خواهند کرد و سعی وافر داریم که سریال با فرهنگ اصیل ایرانی نزدیک باشد.

اعتباریان گفت:‌داستان این سریال مانند سریال لاست در یک منطقه خاص اتفاق می‌افتد اما شرایط آن کاملاَ ایرانی است.

منبع : ایلنا

دوشنبه 11 خرداد ماه سال 1388
فیلمهائی که دیدم
نوشته شده توسط رضا در ساعت 3:54 PM

تو دو روز اخیر دو فیلم دیگه هم دیدم که کمی در مورد هر کدومشون مطلب می نویسم. اولین فیلم با نام The Score محصول سال ۲۰۰۱ بود. کارگردان فیلم فرانک آز و رابرت دنیرو و ادوارد نورتون نقشهای اصلی رو بر عهده داشتن. البته خدا بیامرز مارلون براندو هم در فیلم ایفای نقش کرده بود. موضوع فیلم در مورد سارق کهنه کاری است که قصد بازنشستگی دارد ولی یک جوان او را برای انجام سرقتی جدید ترغیب می کند. شخصا انتظار فیلم بهتری داشتم ولی چندان ناامیدکننده هم نبود. کمتر فیلمی می توان یافت که دو بازیگر محبوب و قابل احترام در کنار یکدیگر بازی کرده باشند. فیلم دوم که دیدم Thr3e نام داشت محصول ۲۰۰۶ به کارگردانی Robby Henson. آقای Marc Blucas و خانم Justine Waddell رلهای اول را در اختیار داشتند. کلا فیلم بی سر و ته ی بود ولی پرداخت خوبی داشت. با اینکه بازیگران معروفی در فیلم ایفای نقش نمی کردند ولی شخصیتهای اصلی خوب از آب درآمده بود. شاید از بازیگر نقش اول مرد، فیلم The Killing Floor محصول ۲۰۰۷ را دیده باشید که آن هم در ژانر وحشت می باشد. فیلم دیگر وی در این ژانر با تهیه کنندگی وس کریون محصول سال ۲۰۰۲ با نام Wes Craven Presents: They می باشد. خانم وادل نیز در فیلم Dracula 2000 و فیلم سال ۲۰۰۶ Chaos دیده شده است.